تبلیغات
فیلم، عکس، نقد، مطلب - خروسک (داستان دراماتیک - فیلمنامه)
 
از شما نیز دعوت می شود تا به عنوان نویسنده در وبلاگ فعالیت نمایید.
اگر تمایل دارید، بسم الله...
  :: مدیریت وبلاگ : مجتبی قره باغی
تماس با ما
اتکا بر ضعفهای بشری برای نگاه داشتن تماشاگران روی صندلی سینما سوءاستفاده ای است بسیار رایج و موفق! و راستش را بخواهید، در این جهت، تاریخ سینما را باید تاریخ این سوء استفاده دانست.






موضوعاتی که در تب تحقیقات و مطالعات، جهت دانلود ارائه گردیده، برای شما مفید بوده است؟ آیا با ارائه ی مطالب موافقید؟


» بازدید کل :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» آخرین بازدید :

» تعداد نویسندگان :
" از اینکه کنارت بایستم خوشم میاد شان، چون منو خیلی قوی نشون میده
@ The_Social_Network - a David Fincher Film
www.dastanak.ir

نقطه نظر
مجتبی قره باغی

   

هر کسی یه عقیده ای داره ...

خروسک (داستان دراماتیک - فیلمنامه)
چهارشنبه 13 شهریور 1392 ساعت 07:51 ب.ظ | | یادداشتی از مجتبی قره باغی | ( نظرات )
( )

پسرک قرار بود در مراسم افتتاحیه فروشگاه بزرگ ساحلی که پدرش به عنوان شهردار در آن سخنرانی می کند عملیات چتربازی را انجام دهد و از همان بالا شاخه های گلی را که همراه داشت بر سر مردم حاضر در ساحل بریزد.

شهردار در حال تعریف کردن از خدماتش در طول چند سال اخیر است و افتتاح این فروشگاه را یکی از بهترین راههای جذب توریست میداند.

اما در لحظه ای که به حساسترین قسمت صحبتهایش می رسد ناگهان متوجه می شود که صدایش به خاطر زیاده روی در نوشیدن نوشیدنیهای الکل دار قبل از شروع برنامه دچار خروسک شده و حالا در میانه ی سخنرانیش دیگر صدایی از حنجره اش در نمیاید.

در همین لحظات به ذهنش رسید که چه میشد اگر در این لحظات اتفاقی خاص و عجیب رخ میداد و نگاه حضار را به سوی دیگری سوق میداد و باعث می شد که مراسم افتتاحیه تعطیل شود.

لحظه ای که به آمدن منجی فکر میکرد. آرام آرام شاخه های گل در حال باریدن روی مردم بود و مردم به سمت بالا نگاه می کردند.

در همین لحظه مامورین امداد فریاد کنان مردم را به حاشیه های ساحل راندند.

یکی از مامورین امداد فریاد زد که چتر چترباز باز نشده و اکنون در حال سقوط است.

شهردار نجات پیدا کرده بود. مردم حواسشان پرت شد. اما این رخداد اتفاق خوشایندی نبود. شهردار نجات پیدا می کرد ولی به بهای کشته شدن یک چترباز.

شهردار بی خبر از اینکه چتر باز در حالِ سقوط، رابرتِ نوجوان، پسر خودش است، به سمت میز بار رفت تا با خیال راحت یک لیوان نوشیدنی بخورد که یکی از محافظانش فریاد زد، قربان قربان، چتر باز رابرته، پسرتون.

شهردار که رنگش پریده بود و به حال مرگ افتاده بود، لیوان را از دهانش دور کرد که یکی از مردم فریاد زد، باز شد، باز شد.

شهردار با ترس، لیوان در دست، از زیر سقف استیج خارج شد، و رابرت را که در حال پایین آمدن بود مشاهده کرد و با خیالی آسوده روی زمین نشست، لیوان را بالا برد تا بنوشد که جیغ و داد یک زن نگاه او را به سمت آسمان برد.

چتر رابرت به خاطر سرعت بالای سقوط پاره شد، شهردار به سمت ساحل دوید به سوی نقطه ای که رابرت در حال سقوط بود.

دستانش را باز کرد تا بتواند رابرت را در آغوش بکشد.

رابرت محکم به او اصابت کرد.

ناگهان  شهردار مانند کسی که او را با لگد از پشت بام ساختمانی بلند به پایین پرتاب کرده باشند، از فکر بیرون آمد. لیوان شراب را زمین گذاشت و یک بطری آب را با خود روی استیج برد.

نوشته ی "مجتبی قره باغی"